غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سر و پاست...
در خانه ی ما … مادرم سه قانون داشت عاشق شو … عاشق بمان … و عاشق بمیر … بابا می خندید و مثل تمام مردهای آن روزی … عشق را کیلویی چند صدا می زد، خواهرم … قانون اول را خیلی دوست داشت آنقدر زیاد … که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی اش … چند بار مرورش میکرد … تا شاید کسی پیدا شود برای اثبات! برادرم، دومی را … مادر زادی عاشق بود … گنجشک های لب ایوان را ” خاتون” صدا می کرد … و به شمعدانی های روی طاقچه می گفت … “بانو” … و حوض حیاط … چقدر شبیه قانون سوم بود آب نداشت … و از هر طرف که نگاهش می کردی، همیشه دو ماهی سرخ را … در ذهنش می رقصاند من اما… آدمی بودم “قانون مدار” … عاشقت شدم عاشقت هستم و این عشقت را … تا وقت مرگ عاشقانه می پرستم …

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ تیر۱۳۹۴ساعت 22:7  توسط مترسک  | 

وقتی آدمای کوچک رو واسه خودمون

خیلی بزرگ میکنیم هم اونا رو به اشتباه

میندازیم هم خودمون رو...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۲ساعت 11:24  توسط مترسک  | 

یه سری آدما رو نباید بالا برد باید بالا آورد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ آذر۱۳۹۲ساعت 17:41  توسط مترسک  | 

سقوط تاوان پریدن با بعضی هاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ آذر۱۳۹۲ساعت 9:34  توسط مترسک  | 

سلامتی اونی که مستقیماً نگفت لاشیم‌‌‌.ثابت کرد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ آذر۱۳۹۲ساعت 12:53  توسط مترسک  | 

منتظر باش ولی علاف نشو...
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ آبان۱۳۹۲ساعت 19:14  توسط مترسک  | 

پا برهنه تا کجا دویده ای

که این همه

گل شکفته است!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ مهر۱۳۹۲ساعت 14:12  توسط مترسک  | 

پروردگارا

شهامت قربانی کردن فرزند نداریم...

توان قربانی کردن گوسفند هم نداریم...

دوست دخترانمان پیشکش درگاهت!!!

عید قربان پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ مهر۱۳۹۲ساعت 20:29  توسط مترسک  | 

درشکه ای می خواهم سیاه

که یاد تو را با خود ببرد

یا نه،

نه،

یاد تو باشد

مرا با خود ببرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ مهر۱۳۹۲ساعت 16:59  توسط مترسک  | 

و از استقلال جز سوراخی بزرگ چیزی باقی نماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ مهر۱۳۹۲ساعت 8:45  توسط مترسک  |