غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سر و پاست...
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبرویم، خستگی در میکنی چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست باز ميخندی و ميپرسي كه حالت بهتر است؟! باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست چشم میدوزم به چشمت، مي شود آیا کمی دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟! وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو... پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست می روی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست...! بعد تو این کار هر روز من است باور این که نباشی، کار آسانی که نیست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 دی1393ساعت 23:26  توسط مترسک  | 

اونی که رفت به تخم مرغای تو یخچالمون که رفت....
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آبان1393ساعت 8:56  توسط مترسک  | 

اونی که رفت به تخم مرغای تو یخچالمون که رفت....
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آبان1393ساعت 8:51  توسط مترسک  | 

حقیقت دارد...

کافیست چمدانهایت را ببندی

تا حاضر شوند همه برای از یاد بردنت...

آنکه بیشتر دوستت میداشت زودتر...!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 17:37  توسط مترسک  | 

وقتی آدمای کوچک رو واسه خودمون

خیلی بزرگ میکنیم هم اونا رو به اشتباه

میندازیم هم خودمون رو...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1392ساعت 11:24  توسط مترسک  | 

یه سری آدما رو نباید بالا برد باید بالا آورد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 17:41  توسط مترسک  | 

سقوط تاوان پریدن با بعضی هاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 9:34  توسط مترسک  | 

سلامتی اونی که مستقیماً نگفت لاشیم‌‌‌.ثابت کرد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1392ساعت 12:53  توسط مترسک  | 

منتظر باش ولی علاف نشو...
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1392ساعت 19:14  توسط مترسک  | 

پا برهنه تا کجا دویده ای

که این همه

گل شکفته است!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1392ساعت 14:12  توسط مترسک  |